تبليغاتX
محرمانه

محرمانه

دوستت دارم را از من بسیار شنو ... دوستت دارم را با من بسیار بگو

عید همه مبارک!

نوشته شده در شنبه 10 دی1390 ساعت 7:55 بعد از ظهر توسط mahram
 

این شعر را به "بهانه" ی کریسمس تقدیم می کنم به جنگ زده های مظلوم کشورم در همین جنگ نرم فعلی!

به دانش آموزان معصوم و مظلوم کشورم!!

 

 

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند...!

 

فاضل نظری

[ ]

الکی!

نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390 ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط mahram
 

 

دلم می خواد یه پست کولاک بذارم

ولی حیف که خواننده ندارم براش !

خودمم وقت ندارم برم دوستامو دعوت کنم!

خلاصه نمیذارمش فعلا... شهید میشه !!

 

 

[ ]

همه چیز من!

نوشته شده در سه شنبه 22 آذر1390 ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط mahram

 

 

به مجنون گفت روزي عيب جويي

كه پيدا كن به از ليلي نكويي !

 

كه ليلي گرچه در چشم تو حوري است...

به هر جزيي ز حسن او قصوري است

 

ز حرف عيب جو مجنون بر آشفت

در آن آشفتگي خندان شد و گفت :

 

اگر در ديده ي مجنون نشيني ،

به غير از خوبي ليلي نبيني

 

تو كي داني كه ليلي چون نكويي است؟

كزو چشمت همين بر زلف و رويي است

 

تو قد بيني و مجنون جلوه ي ناز...

تو چشم و او نگاه ناوك انداز !!!

 

تو مو بيني و مجنون پيچش مو

تو ابرو... او اشارت هاي ابرو !

 

دل مجنون ز شكرخنده خون است

تو لب مي بيني و دندان كه چون است

 

كسي كـ ـاو را تو ليلي كرده اي نام

نه آن ليلي است كز من برده آرام...

 

 

[ ]

علوس چخد خشنگه !!

نوشته شده در جمعه 15 مهر1390 ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط mahram

 

 

 

 

 

 

 

- من می خونم شما دم بدین :

 

عروس چقد قشنگه ...

ایشالا مبارکش باد ...

.

.

.      

 

!!

 

 

تصور کنید یه دوماد تو جشن عقد خودش همچین حرفایی زده باشه !

جل الخالق !!!!

 

 

+ لازم به ذکر است خبرگزاری بیرنازی (!) مصرانه تاکید دارد این ابتکار اول بار در زمان عروسی لیلاخانوم استفاده شده اون هم توسط شخص عروس خانم!

بازم جل الخالق !!!!!

 

++ خب دم بدین دیگه !

 

[ ]

تابستان ابری !

نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور1390 ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط mahram

 

بلاخره بعد عمری آقای کارپرداز سرسخت هم ما رو محرم دونست و از درد دل هاش گفت! خیلی ساده بدون اینکه چیزی بپرسم... اونقدر دلش پر بود که اومد ایستاد دم در و بعد از کمی حرفای روزمره شروع کرد، از ناحقی هایی که در حقش کرده اند... از تحصیلاتش که هم شاگردی مدیرش بوده و می خواسته ادامه بده ولی به خاطر کارش بعد دو ترم ارشد رها می کنه...

از فکر آزادش و طرح هاش که چون با افکار مدیر نمی خونده چه شکنجه های روحی که نشده ! از اینکه حتی اگر ادامه می داد تحصیل رو، باز هم همون کارمند جزء می موند چون........

از فرستادنش به روستایی برای آوردن سه تا الاغ به شهر ! (اونم با یک سرایداری که دیسک کمر داشته و فقط عذابشونو زیاد می کرده!) و اینکه مجبور می شن سرایدار بیمار را جلو وانت بنشانند و خود و یک استاد دانشگاه دیگر که او هم اندیشه هاش متفاوت از مدیران بوده ، در کنار الاغ ها می ایستند و اینکه چطور اون استاد بعداً با دانشجوی خود روبرو شده (که این خود داستان اسفناک دیگری داشت) ...

از اینکه چطور یک مدیر 30 ساله حرمت موی سفیدش را نگه نداشته و با او همچون مستخدم خانه زاد رفتار می کند ...

و خلاصه آنقدر پر بود دلش که نمی دانم چندساعتی فقط گفت و گفت !

آخر سر هم گفت : من که عمرم را کرده ام... چاره ای ندارم جز ماندن و صبوری !

...

 

محرمانه نوشت : ای کاش فرهنگسرا ها فرهنگ سرا باشند واقعاً ... (!)

 

 

[ ]